عشق بازی

عشق بازی

خیلی خسته ام داشتم می گفتم بالاخره یاسی مدرسشو عوض کرد و رفت به یه فنی حرفه ای تو خیابون ولیعصر روبروی مهدیه تهران از اون روز به بعد منو انجا می شد پیدا کرد اما عین قدیم نمی تونستم هر روز برم ولی زیاد می رفتم  من پول تو جیبی هامو جم میکردم تا بعد مدرسه بتونم سریع ماشین سوار شمو تا تعطیل نشدن خودمو برسونم اونجا اما اون حتی جلو هم نمیومد از این همه رفتن فقط سه بار یاسی امد جلو و من دیدمش الان که بهش فکر میکنم اون روزا منتظر این بودم مدرسه تموم شه تا برم دمه مدرسشونو از لای اون همه دختر وقتی تعطیل میشه با چشام بگردمو پیداش کنم تا ببینمش حیف. . .  بگذریم تا پیش دانشگاهیم تموم شه برنامه من همین بود برم اونجا ویاسی رو ببینم تو همین روزا چند باری رفتم دمه مدرسه قرارگذاشته بودیم که تعطیل شد وایسه باهم بیاییم من رفتم اونا ساعت 2 تعطیل می شدن از یه رب به 2 اونجا بودم که اون تعطیل شد معطل نشه یادمه اون روز تا ساعت 6 از منیریه تا مهدیه رو 10 بار رفتمو امدم منتظر بودم که بیاد اما خبری نشد هوا خیلی سرد بود تو زمستون بود تمام دستو پام یخ زده بود دیگه پاهام درد می کرد رفتمو نشستم جلو مهدیه تا شاید بیاد ساعت که از 6 گذشت داشتم از نگرانی میمردم زنگ زدم خونشون خودش گوشی رو برداشت رفته بود خونه بهم گفت دلم درد می کرد رفتم خونه من باور کردمو دست از پا دراز تر برگشتم خونه اینقدر تو سرما وایساده بودم که نمی تونستم راه برم اونموقه نفهمیدم چرا واقعا منتظر من واینستاده بود اما سالها بعد فهمید که اونروز . . . . . 

+نوشته شده در یکشنبه 25 دی‌ماه سال 1390ساعت23:35توسط مسیح | نظرات (24)

نظرات (24) نظرات (24)

تا اینکه یکی دو هفته رفتم توفیقیان اما به نظرم آموزشگاه قوی نمیومد الکی ازمون یه امتحان گرفتن گفتن قبولید هرچی بچه پول دار خنگ بود اموده بود و انجا ثبت نام کرده بود تازه اکثرا اونهایی هم که تو آزمون ورودیش قبول نمی شدند  می گفتن فردا هم ازتون امتحان می گیریم مجدد به نظرم همه چیش مصنوعی میومد و از طرفی هم که شنیدم احمد میخواد بیاد اونجا منصرف شدم از اینکه پیش دانشگاهی رو برم اونجا و از طرفی هم من بچه مایه دار نبودم و دادن ۲.۵ میلیون واسه پیش دانشگاهی واسم زیاد بود یادمه اون موقه بازی جام جهانی ۲۰۰۶ فوتبال بود من برگشتم و تو همون مدرسه قبلی خودم که پیش دانشگاهی رو اونجا بخونم برنامه خاصی واسه پیش دانشگاهی نداشتم فقط به یاسی فکر می کردم پر از علاقه بودم اولین کسی بود که عاشقش شده بودم احمد که فهمید من از توفیقیان برگشتم اونم برگشت به مدرسه قبلی  اما ثبت نامش نمی کردن چون معدلش کم بود بلاخره به هر زوری که بود امد و انجا ثبت نام کردمن از دست اون فرار می کردم اما اون منو تعقیب می کردکلاسای کنکور شروع شد و دوباره روز از نو  یادم میاد اون موقع مادر احمد هم راضی نبود ما با هم بپلکیمو با مادرم مکاتبات تلفنی داشتن. یاسی هم سال دوم از مدرسه مریم اینا در اومده بود و تو فنی حرفه ای گرافیک می خوند این رفتن یاسی و دور شدن از مریم اینا به نفع ما شد و احم کمی دست از سر من برداشت چون دیگه بعد مدرسه راهمون از هم جدا شده بود اون می رفت دمه یه مدرسه منم دمه یه مدرسه دیگه تا اینکه . . . . .

+نوشته شده در چهارشنبه 3 فروردین‌ماه سال 1390ساعت16:34توسط مسیح | نظرات (6)

نظرات (6) نظرات (6)

فهمیدم که خانوم با گریه و زاری قضیه رو جلوی مامانش تابلو کردهو مادرش فهمیده که ما باهم دوستیم من بهش گفتم که از رفتنم پشیمون شدم و نمی خوام از پیشت برم خیلی خوشحال شده بودوقتی بهم گفت مامانم قضیه رو فهمیده من خیلی احساس خجالت کردم اصلا یه جوری شدم همون موقع با مامانشم صحبت کردم اولها خیلی سخت بود بعدش که مامانش منو شناخت که چجور آدمی هستم یه زره مهربون تر برخورد کرد من هیچ وقت به یاسی با هس هوس نگاه نکردم همیشه با یه عشق از ته دلم دوسش داشتم بعد این قضیه یه زره وضعمون خوب شد و مامان یاسی گند کاریامونو می پوشوند هر وقت بد موقع زنگ میزدیم یا میخواستیم بریم بیرون واسمون ردیف می کرد البته بگم واسه جاهای دور اولها بپا می فرستاد خداییش ماهم بچه خوبی بودیم شلوغی نمی کردیم تا حالا یه بارم دستمون بهم نخورده بود سال سوم تموم شد و من با یه نمره دیپلم تعطیل ۷۰/۱۶   تورشته ریاضی دیپلم گرفتم تابستون کلی با هم بیرون رفتیم و مشکلات زیادی هم پیش امد تازه کلی هم با هم دعوا کردیم تو اون مدت هم احمد و مریم با هم عشق بازی می کردن ولی مریم زیاد به احمد محل نمی داد احمد هم از این قضیه ناراحت بود و همش به من میگفت ببین من تو ویاسی رو با هم دوست کردم حالا من کجای کارم تو کجای کاری یه جور هس حسودی بهش دست داده بود هی از من می خواست که از یاسی در مورد مریم خبر بگیرم ولی من دوست نداشتم یاسی رو قاتی این قضایا کنم به خاطر همین سعی میکردم یه جوری یاسی رو از این قضایا دور کنم ولی هر بار یه داستانی پیش میومد و نمیشد احمد که از این قضیه شاکی شده بود و هی کلید میکرد دیگه کفرمو در اوورده بود از اون طرف باهاش رو در وایسی داشتم و نمیتونستم بهش چیزی بگم تازه من و یاسی رو هم اون باهم آشنا کرده بود و باید من هم یه کاری واسش میکردم تو تابستون من و احمد از هم دور تر شدیم به خاطر اینکه خانواده من فهمیده بودن من هر روز با احمد بعد مدرسه میریم الافی و تصمیم داشتم کلا رابطه من و اونو قطع کنن چون اون سال سال پیش دانشگاهی من بود و من باید هواسم به درسم جمع میشد تصمیم گرفتم برم به آموزشگاه غیر انتفاعی توفیقیان بعد اینکه آزمون ورودیشو قبول شدم چند جلسه رفتم سر کلاس یه سری احمد که زنگ زده بود خونمون و من کلاس بود م  فهمیده بود که من دارم میرم توفیقیان بعد یه مدت فهمیدم اونم اومده اونجا ثبت نام کرده اونجا هم ول کن نبود تا اینکه مجبور شدم ......

+نوشته شده در دوشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1389ساعت13:41توسط مسیح | نظرات (8)

نظرات (8) نظرات (8)

من بهش گفتم که خیلی خوش گذشت ولی اون به من گفت که دلتو به این لحظه ها خوش نکن یه روزی میاد که خودت به این روزات می خندی ولی من اصلا نمی فهمیدم چی میگه حرفش برام بی معنی بود من فقط به خودمو یاسی و آینده و روزای خوش فکر می کردم ودلم می خواست واسه همیشه با اون باشم حرفهای مامان مهری میرفت رو اعصابم اون شب گذشت و ما رفتیم خونه من و یاسی معمولا یه ساعتی رو مشخص می کردیم و سر همون ساعت یاسی منتظر زنگ من پشت تلفون بود یه روز من نتونستم سر موقع زنگ بزنم اتفاقی افتاد که مجبور شدم تا شب بیرون باشم آخر شب که زنگ زدم خیلی از دستم ناراحت شده بود آخه اون خیلی منتظر مونده بود خیلی عصبانی بود من سعی کردم آرومش کنم ولی اون هروقت عصبانی می شد دیگه آروم شدنی نبود اونجا بود که خیلی از دست خودم ناراحت شدم از اینکه اینقدر ناراحتش کرده بودم ناراحت بودم آخه من خیلی دوسش داشتم به فکرم زد که شاید نتونم اونو خوشبخت کنم شاید بازم اینجوری باعث بشم اذیت بشه همون جا ازش خواستم که از هم جدا شیم اون فکر کرد به خاطر اینکارش ناراحت شدم و اینو ازش خواستم ولی اینطور نبود من به خاطر خودش می خواستم ازش جدا بشم اون حتی گریه هم کرد و خیلی ازم خواست این کارو نکنم من که اصلا دلم نمی خواست این کارو کنم ودر ادامه صحبت هام قرار شد اگه نظرم عوض شد فرداش بهش زنگ بزنم اونروز خیلی فکر کردم شب هم زیاد تو فکر بودم فردا شد تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم وقتی زنگ زدم فهمیدم که. . . . .

+نوشته شده در جمعه 13 اسفند‌ماه سال 1389ساعت18:45توسط مسیح | نظرات (6)

نظرات (6) نظرات (6)

بعد از 2 ساعت که با هم صحبت کردیم به این نتیجه رسیدیم که این روابط اصلا به درد نمی خوره واین جور حرفا موقع قطع کردن گوشی ازم پرسید فردا میایی دمه مدرسمون از این حرفش فهمیدم که هرچی که تو اون 2ساعت گفته بود چرت وپرت بود و واسه ناز کردن بود منم خودمو زدم به ان راه و گفتم مگه نگفتی این روابط به درد نمی خوره و. . .گفت آره من همینجوری پرسیدم فردا میایین یا نه به خاطر مریم پرسیدم تو دلم گفتم تو که راست میگی خداحافظی کردمو گوشیو قطع کردم فرداش با احمد رفتیم دمه مدرسشون یاسی زود تر از مریم امده بود بیرون این خانوم همونی بود که روزه قبلش می گفت این چیزا فایده نداره و. . . من خیلی خجالت می کشیدم آخه اولین باری بود که بعد اینقدر آشنایی همدیگرو از نزدیک میدیدیم نشد که رو در رو باهم حرف بزنیم ما رفتیم خونه اونا هم رفتن خونشون بعد یه مدت یاسی شماره خونشونو داده بود به من و بهم گفته بود چه ساعت هایی زنگ بزنم که تابلو نباشه آخه تو خونشون کسی از این قضیه خبر نداشت ما یواشکی تو اردیبهشت نزدیک خونمون باهم قرار گذاشتیم اون خیلی می ترسید همش از این می ترسید که یکی مارو باهم ببینه وقتی هم می ترسید به نفس نفس می افتاد ما برای اولین بار اونم به صورت درست حسابی زمانی تونستیم با هم حرف بزنیم که یاسی با مادر دوستش مهری و مهری ومن و یکی از دوستای من رفتیم سینما مادر مهری باهاش ندار بود و اصلا با اینکه مهری با پسری دوست بشه مشکلی نداشت و از همسرشم جدا شده بود اون به مادر یاسی می گفت که بچه ها رو دارم می برم سینما و میومد با هم می رفتیم رابط خوبی واسه ما بود اما اینکه چرا مادر یاسی به ان اعتماد می کرد نمی دونم تو سینما واسه اولین بارکه کنار هم نشسته بودیم ولی از هم فاصله داشتیم گرما وحرارتی بود که از طرف اون بهم می خورد حس خیلی غریبی بود ولی خیلی رویایی ما اون روز برگشتیم یاسی رفت خونه و مهری و مادر مهری که می رفتن خونه مادر بزرگ مهری با من آمدن آخه خونه مادر بزرگ مهری اینا به خونه ما نزدیک بود تو راه که با مامان مهری حرف می زدم بهم گفت. . . .

+نوشته شده در سه‌شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1389ساعت20:30توسط مسیح | نظرات (9)

نظرات (9) نظرات (9)

وقتی ازش پرسیدم گفت هنوز خبری نشده حتی مریم هم بهش زنگ نزده انروز گذشت ما فرداش راه افتادیم به سمت تهران من هنوز تو این فکر بودم که چی میشه ما امدیم تهران چند روز بعدشم محمد اینا امدن عید تموم شد خبری نشد دوباره مدرسه ها باز شد ما رفتیم مدرسه روز ۱۷ فروردین جمعه بود مدرسه واسه اولین جمعه بعد عید واسمون آزمون قلم چی گذاشته بود که مثلا تو عید باید درس می خوندیم و واسه این امتحان آماده می شدیم منم که چقدر درس خونده بودم .... 

از یه طرف استرس اینکه چی میشه از طرف دیگه درس نخوندن وعقب موندن از بچه های دیگه داشت دیونم میکرد حوصله درس خوندنو اصلا نداشتم . 

امتحان هفدهمو که رفتم اصلا نشستم سر جلسه زودی برگمو دادمو با احمد امدیم بیرون آخه مریم شب قبلش زنگ زده بود و به احمد گفته بود فردا یاسی میخواد زنگ بزنه من خوشحال بودم با اینکه اصلا نمی دونستم می خواد زنگ بزنه چی بگه دمه در مدرسه که رسیدیم گوشی زنگ زد احمد برداشت یاسی بود می خواست با من حرف بزنه گوشیو گرفتم یه فضایه سبز جلوی مدرسمون بود رفتیم انجا نشستیم نمی دونستم با چی شروع کنم حول شده بود با اینکه اولین بارمم نبود ولی انگار این با بقیه کسایی که تا حالا با حاشون آشنا شده بودم فرق داشت پدرم تو مدرسه ای که من توش بودم ناظم بود وقتی داشتم حرف میزدم امد بیرون خوشبختانه احمد زود ندا داد لایه بوته ها قایم شدیم یادش بخیر ....حرفمون با احوال پرسی شروع شد بعد من ازش پرسیدم که بامن دوست میشه یا نه یه زره افه امدو گفت آخه رفاقت فایده نداره که چیزی تهش نمی مونه تابلو بود که این حرفا رو یکی یادش داده بعدا فهمیدم کاره مریم بوده منم که داغ داغ بودم فقط اون لحظه می خواستم ماله من شه گفتم خوب حالا یه چند وقت با هم باشیم ببینیم به درد هم می خوریم بعد با هم ازدواجم می کنیم الان که فکر می کنم خیلی حرف مسخره ای بود کاش همون جا گوشی قطع می شد چه می دونم مخابرات اصلا از بین میرفت ولی  هیچ کدوم اینا اتفاق نیفتاد بعد از ۲ ساعت صحبت . . . .

+نوشته شده در یکشنبه 8 اسفند‌ماه سال 1389ساعت22:07توسط مسیح | نظرات (5)

نظرات (5) نظرات (5)

احمد بهم پیشنهاد داد که با یاسمن که دوست جون جونی مریم بود دوست بشم واسه چی نمی دونم شاید میخواست یه وجه مشترک داشته باشیم من خیلی از یاسی بدم میومد واصلا حرفشو قبول نکردم بعد از این حرف احمد هر بار که می رفتیم انجا من نسبت به یاسمن حساس تر شده بودم بیشتراز قبل بهش دقت می کردم یه چند بار که با احمد رفتیم دمه مدرسشونو امدیم من پیش خودم گفتم ای انقدر که من فکر می کردم بد نبود ولی دختر شیطونی بود من بیشتر از شیطون بودنش خوشم امدولی بازم اینو بروز ندادم یه روز که با احمد رفتیم دمه مدرسشون مریم مثل همیشه نیومده بود ولی یاسی اونجا بود من به احمد گفتم برو بپرس ببین چرا نیومده اونم خجالت میکشید مجبور شدم واسه اولین بار به یاسمن علامت بدم که یه دقیقه بیا اینور کارت دارم انم که از تعجب اینکه من بهش علامت دادم شبیه علامت سئوال شده بودو نمی تونست بیاد اینور چون معلماش اونجا بودن ولی اون موقع من دلیل نیومدنشو نفهمیدم فکر کردم قضیه پیچوندنه کارد میزدن بهم خون در نمیومد می خواستم احمد و خفه کنم همچین با عصبانیت واسه یاسی چشم قره رفتم که از ترس زهره ترک شده بود واحمدو تنها گذاشتم و رفتم خونه احمد مونده بود و وقتی خلوت شده بود دلیل اینکه چرا مریم نیومده بود از یاسی پرسیده بود ولی من از یاسی خوشم امده بود همین موضوع بود که باعث عصبانیتم شده بود فرداش که رفتیم دمه مدرسه اونا من به احمد گفتم که می خوام با یاسی دوست شم یه جوری خودت ردیف کن احمد که گه گاهی با مریم تلفنی حرف میزدن این قضیه رو به مریم گفته اونم گفته بود که باشه بهش میگم اگه قبول کرد خبرشو میدم عید اومد من هر روز که میگذشت از یاسی بیشتر خوشم میومد عیدو ما با خانواده رفتیم شیراز از اون طرف خانواده احمد اینا که دامادشون شیرازی بود امده بودن شیراز من این قضیه که اونا تو شیرازن رو نمی دونستم دیگه طاقتم تاب شده بود منتظر جواب یاسی بودم که قرار بود مریم به احمد بگه وقتی از شیراز با موبایل به موبایل احمد زنگ زدم فهمیدم که اونا تو شیرازن قرار گذاشتیم همدیگرو تو حافظیه ببینیم خانواده احمد اینا با خانواده ما رفت و آمد قدیمی داشتن ما رفتیم حافظیه و من احمدو دیدم خانواده ها رو پیچوندیم و رفتیم اونور تا از احمد در مورد یاسی بپرسم وقتی پرسیدم گفت. . . . .  

+نوشته شده در چهارشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1389ساعت00:16توسط مسیح | نظرات (5)

نظرات (5) نظرات (5)

درست زمان امتحانای ترم اول سال سوم بود بعد هر امتحان دمه مدرسه انا بودیم ان دختره هم با دوستاش می امد و حالا که فهمیده بود احمد دوسش داره دل بری میکرد یه روز که بعد امتحان رفتیم دمه مدرسشون من از یه دختری که تو مدرسه بقلی اونا درس می  خوند خوشم امد آخه مدرسشون تو یه خیابونی بود که چند تا مدرسه دخترونه بود اولش من نمی دونستم اون دختره که ازش خوشم امده تو مدرسه بقلی معشوقه احمد آخه اولین بار که دیدمش تو اتوبوس بود وقتی داشتیم با احمد می رفتیم خونه با دوستش بود جایی که ما پیاده شدیم اون پیاده نشود ولی دوستش پیاده شد من تصمیم داشتم بهش شماره بدم اما پیاده نشد به فکرم زد که شماررو بدم به دوستش رفتم پیشش و شماررو دادم بهش نزدیک بود اتوبوس بزنه بهم کاش زده بود ولی اون دختره منو کشید کنار شماررو دادم بهش گفتم اینو بده به دوستت با تعجب گفت بدم به دوستم فهمیدم که ان فکر میکرده من از اون خوشم امده بعد گفت چرا خودت بهش ندادی گفتم آخه نشد گرفت و رفت مطمئن بودم که این کارو واسم نمی کنه خودش از من خوشش امده بود اون روز خیلی منتظر موندم ولی خبری نشداز فرداش منم به احمد اضافه شدم به خاطره اون دختره که اسمش یاسمن بود هر روز می رفتم اونجا بعد یه مدت فهمیدم که ان دختره شمارمو به دوستش نداده  چند وقت گذشت من روزا رو به الافی شبامو به دلتنگی الاکی می گذروندم ترم اولو با نمره های شدیدا بد گذروندم من که توطول تحصیلم تا اون موقع نمره زیر ۱۴ نداشتم نمره ۱۰ هم آوردم خیلی دوره بدی بود بد یه مدت تو ماه بهمن بود که یه روز رفته بودیم دمه مدرسه با احمد دیدم که یاسمن با یکی دوست شده خیلی حال گیری بود انجا بود که فهمیدم شماره دستش نرسیده اعصابم بد خورد شد بد اون هر وقت با احمد میرفتیم من حسابی تو خودم بودم  

ان دختری که احمد ازش خوشش میومد اسمش مریم بود مریم یه ۳تا دوست فابریک داشت که همیشه با هم بودن مهری یاسمن ویکیشونو که اسمش یادم نیست تو ماه اسفند بود که احمدتونست بالاخره با مریم رابطه بر قرار کنه من تقریبا از همه دوستای مریم بدم میومد از خودشم احمدم هر روز منو می برد انجا واسه اینکه تنها خجالت میکشید بره منم میشستم درس می خوندم تا ان بره مریمو ببینه بیاد ۱۵ روز به عید بود که احمد یه پیشنهادی به من دادبهم گفت. . . . . . .

+نوشته شده در دوشنبه 2 اسفند‌ماه سال 1389ساعت11:39توسط مسیح | نظرات (7)

نظرات (7) نظرات (7)

این قضیه تموم شد وفقط درد معدش واسه من بود سال دوم دبیرستان تموم شد من با دو پله سقوط شدم معدل سوم مدرسه تابستونو با رفتن کلاس و بازی تو کوچه تلف کردم وتموم شد سال جدید که شروع شد ترم اولو من همش از این دکتر به ان دکتر می رفتم انم به خاطر درد معدم تو سن ۱۷ سالگی با این وضعیت با حالا حالا ادامه می دادم تازه این اولیش بود چون تو طول ترم مرتب سر کلاس نبودم  نمره هایی که ترم اول گرفتمم درست حسابی نبود همه چی ینواخت بود اعصابم از نمره هام خورد بود دوست هم کلاسیم که گفتم عاشق یه دختری بود یه روز امد واز من خواست که آستین واسش بالا بزنم ویه حرکتی بکنم که ان دختره بفهمه دوست من که اسمش احمد بود دوستش داره قرار شد که یه روز بعد مدرسه من با مبایل دوستم زنگ بزنم خونه دختره و با هاش حرف بزنم من اینئدکارو کردم وان دختره هم در جواب من گفت بعدا به همون شماره زنگ میزنه و جواب میده چند وقت گذشت وقتی که دختره زنگ نزد دوسته من تصمیم گرفت خودش زنگ بزنه بعد اون احمد به من زنگ زد در حالی که داشت گریه میکرد گفت که جواب دختره نه بوده منم که ناراحتیشو دیدم به دروغ گفتم نه من با دختره همین الان حرف زدم اون نمی خواسته نه بگه به تو روش نشده نه بگه انگاری یه امید تو دلش جونه زد خیلی دلم سوخت البته زور که نیست اما اینم بگم دختره هم بدش نمی امد . 

طفلی احمد که حرف منو باور کرده بود هر روز مارو می برد دمه مدرسشون  مدرسه انا به مدرسه ما نزدیک بود ویه جوری بود که چند تا مدرسه دخترونه کنار هم بود من تو یکی از این روزا که با احمد رفتیم دمه مدرسه دختره . . . . .

+نوشته شده در یکشنبه 1 اسفند‌ماه سال 1389ساعت21:40توسط مسیح | نظرات (3)

نظرات (3) نظرات (3)

من هر وقت می تونستم از خونه بیام بیرون با موبایلم به مرجان(همون دختر آلمانی)زنگ می زدم بعضی وقتها ان سر کلاس بود و من بهش زنگ میزدم چون دفعه های اول اصلا حواسم به اختلاف ساعت نبود تا اینکه تو دفعه های بعدی کم کم امد دستم که چه ساعتهایی رو باید زنگ بزنم گاهی اوقات که تو کلاس نبود و گو شیش زیر میز بود من بهش زنگ میزدم خودش که نبود گوشیشو برداره همکلاسیهاش گوشی رو بر میداشتن و به آلمانی حرف می زدن من انگلیسی صحبت کردنم بد نبود  ولی خوبم نبود حداقل از هم کلا سیهای مرجان خیلی بهتر بود به زور میفهمیدن که من چی دارم می گم چند باری که زنگ زدم وان تو خونه بود یواشکی وبه سختی حرف میزد یا صدای نوار رو زیاد میکرد یا اصلا قطع میکرد دیگه از این مسخره بازی خسته شده بودم من اینور دنیا ان انور دنیا که چی اصلا این چه دوستی بود که من سالی یه بارم نمی تونستم ببینمش یه شب که بعد از مدتها بهش زنگ زده بودم با گریه بهم گفت دیگه هیچ وقت به من زنگ نزن منم که از این قضیه چندان دل خوشی نداشتم بی خیال شدم البته اینجوری نبود که واسم اهمیتی نداشته باشه سخت بود ولی واقعا من غافلگیر شدم از اینجا اولین عشق بازی من شروع شد بعد از چند وقت مبین امد در خونمون وگفت مرجان نمی خواسته انا رو بگه چون جلو بابا ش تابلو شده مجبور بوده انارو بگه وخیلی دلش واست تنگ شده و....... 

خلاصه فهمیدم که نه اشتباه می کردم مرجان دوسم داشته و داره  ولی من دیگه نظر مساعدی نداشتم تو همین گیرو داد این جریانها که تعریف کردم این قضیه رو واسه ان دوست همکلاسیم هم تعریف میکردم ولی نگفتم که ان به من نه گفت گفتم من به ان نه گفتم دوستی منو مرجان ۴ماه بیشتر نشد ماه آخر که قبض موبایل امد کلی پول تماس خارج از کشور امد بابام وقتی قبض و دید گفت پسر این چیه تو آخه تو خارج از کشور با کی حرف می زنی به بابام که زیاد سر از اینترنت و کامپیوتر در نمی آورد گفتم من که خارج زنگ نزدم چون با گوشیم رفتم اینتر نت پول اینترنت و تو قسمت خارج از کشور زده وای مگه تموم می شد حالا گیر داد بهاینتر نت بالاخره یه جوری پیچوندم که دیگه بی خیال شد همه دوستام که از این قضیه خبر داشتن میگفتن تو عقلت کمه واسه یه دختر زنگ می زنی آلمان ولی واقعا الان که فکر می کنم نیرویی تو وجود من بود که منو حل می داد جلو......... 

+نوشته شده در شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1389ساعت14:34توسط مسیح | نظرات (5)

نظرات (5) نظرات (5)

یه چند دقیقه بعد که خودمو پیدا کردم با یه لحن تابلو به دوستم مبین گفتم :(ای ناقولا این دختر عموتو رو نکرده بودی خوب تعریف کن بینیم )اون گفت که یکی از عوهاش تو آلمان زندگی میکنه که امسال دخترشو فرستاده ایران فامیلا رو ببینه بعد از این گفت اون از تو خوشش امده من که اینو شنیدم به فکرم زد که کیس مناسبی باشه واسه دوست شدن البته نه واسه اینکه از آلمان امده بود واسه اینکه از ریتم قیافش خوشم آمده بود خلاصه به دوستم گفتم میخوای با ماشین سه تایی بریم بیرون یه دوری بزنیم انم رفت پرسیدو امد گفت باشه گفتم فقط بیایید سر محل سوار شید که تابلو نباشه من رفتم ماشینو برداشتمو رفتم سر محل اون دختره امد وسوار شد مبین هم همینطور دختر عمو کوچیکشونم آوردن دختر به زور فارسی حرف میزد سنشم از من که دوم دبیرستان بودم ۲سال بیشتر بود ولی من ازش خوشم امده بود تو ماشین با هم کلی حرف زدیم از من پرسید که تا حالا دوست دختر داشتم یا نه در مورد خودش سنو سالش و اینکه کلاس چندمه گفت بعداز ان برگشتیم خونه اون صبح می خواست بره شمال وسایلاشو برداره و بره فرودگاه تا برگرده آلمان من همون شب از طریق دوستم بهش پیشنهاد دوستی دادم انم از خدا خاسته قبول کرده بود انشب تا ساعت۲و۳ داشتیم از پنجره باهم خداحافظی میکردیم آخه خونه انا روبهرو خونه ما بود یه روزه عاشق هم شده بودیم از راه دور همدیگرو بوس کردیمو رفتیم ولی من هنوز وسیله ارتباطی از اون نداشتم تا اینکهروزی که رفت تو فرودگاه شماره موبایلشو تو آلمان داده بود به زن عموش انم یه جوری رسوند به من این اولین تجربه دوست شدن من با یه دختر بود بعد از مدتی که اون رفت من چند باری بهش زنگ زدم تا .....

+نوشته شده در جمعه 29 بهمن‌ماه سال 1389ساعت18:27توسط مسیح | نظرات (3)

نظرات (3) نظرات (3)

تا اینکه وارد مدرسه جدید شدم بیشتر دوستای دوران راهنماییم وچند تا از دوستای دوره ی ابتداییم اونجا بودن اکثر بچه ها منو میشناختن واسم همه درسا آسون بود چون تو مدرسه قبلی همه درسا رو جلو جلو بهم گفته بودن خیلی حال می داد شاگرد اول بودن رو میگم شده بودم مغز بی چون و چرای پایه دوم دبیرستان مدرسه خودمون تو کلاسی که بودم یکی از دوستای زمان دبستان که با هم کلی شر بازی در می آوردیم با من همکلاس شده بود خیلی وقت بود همدیگرو ندیده بودیم و احساس غریبگی میکردیم ولی طولی نکشید شدیم رفیق جون جونی هم پیش هم میشستیم گهگاهی اگه امتحانی بود بهش تقلب میرسوندم واسم از دختری حرف زد که چند سال عاشق ان دختره بوده وهست دختری که تو سرویس رفتو آمدشون بود هر روز داستانی از اون واسم تعریف می کرد منم خیلی دوست داشتم ان دخترو ببینم چون دوستم خیلی تعریفشو میکرد تا ترم اول که گذشت من شاگرد اول شدم همون چیزی که می خاستم شد و همه چی روند عادی خودشو طی میکرد من هر از چند گاهی می رفتم کوچه تو محل با دوستام فوتبال بازی میکردیم یه روز که داشتیم فوتبال بازی می کردیم یکی از رفیقام از پنجره امد بیرون به شوخی معمول پسرا چندتا کلمه قشنگ به هم گفتیم بعد متوجه شدم که یه زن پشت سرش وایساده فکر کردم مادرشه از خجالت آب شدم سریع جیم شدم بعد اینکه دوسته هم محلیم امد بیرون گفتم: (مبین ان مادرت بود پشت پنجره خیلی ضایع شد که بابا لا اقل یه ندا میدادی من ان کلمات قشنک رو نمی گفتم)دوستم با خنده گفت واسه همین بود در رفتی نه بابا اون دختر عمو مه که همون لحظه سرمو برگردوندم بالا دیدم از پنجره داره بیرونو نگاه می کنه چشم تو چشم شدیم خیلی صورت قشنگی داشت پوست روشن چشای رنگی با موهای بلوند برق چشاش بورنده بود یه لحظه به خودم امدم دیدم قلبم داره تندو تند میزنه نمیدونم چی شد اصلا دست خودم نبود.............

+نوشته شده در چهارشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1389ساعت21:49توسط مسیح | نظرات (1)

نظرات (1) نظرات (1)

  1    2  >>