X
تبلیغات
رایتل
قسمت سوم - عشق بازی

عشق بازی

عشق بازی

تا اینکه وارد مدرسه جدید شدم بیشتر دوستای دوران راهنماییم وچند تا از دوستای دوره ی ابتداییم اونجا بودن اکثر بچه ها منو میشناختن واسم همه درسا آسون بود چون تو مدرسه قبلی همه درسا رو جلو جلو بهم گفته بودن خیلی حال می داد شاگرد اول بودن رو میگم شده بودم مغز بی چون و چرای پایه دوم دبیرستان مدرسه خودمون تو کلاسی که بودم یکی از دوستای زمان دبستان که با هم کلی شر بازی در می آوردیم با من همکلاس شده بود خیلی وقت بود همدیگرو ندیده بودیم و احساس غریبگی میکردیم ولی طولی نکشید شدیم رفیق جون جونی هم پیش هم میشستیم گهگاهی اگه امتحانی بود بهش تقلب میرسوندم واسم از دختری حرف زد که چند سال عاشق ان دختره بوده وهست دختری که تو سرویس رفتو آمدشون بود هر روز داستانی از اون واسم تعریف می کرد منم خیلی دوست داشتم ان دخترو ببینم چون دوستم خیلی تعریفشو میکرد تا ترم اول که گذشت من شاگرد اول شدم همون چیزی که می خاستم شد و همه چی روند عادی خودشو طی میکرد من هر از چند گاهی می رفتم کوچه تو محل با دوستام فوتبال بازی میکردیم یه روز که داشتیم فوتبال بازی می کردیم یکی از رفیقام از پنجره امد بیرون به شوخی معمول پسرا چندتا کلمه قشنگ به هم گفتیم بعد متوجه شدم که یه زن پشت سرش وایساده فکر کردم مادرشه از خجالت آب شدم سریع جیم شدم بعد اینکه دوسته هم محلیم امد بیرون گفتم: (مبین ان مادرت بود پشت پنجره خیلی ضایع شد که بابا لا اقل یه ندا میدادی من ان کلمات قشنک رو نمی گفتم)دوستم با خنده گفت واسه همین بود در رفتی نه بابا اون دختر عمو مه که همون لحظه سرمو برگردوندم بالا دیدم از پنجره داره بیرونو نگاه می کنه چشم تو چشم شدیم خیلی صورت قشنگی داشت پوست روشن چشای رنگی با موهای بلوند برق چشاش بورنده بود یه لحظه به خودم امدم دیدم قلبم داره تندو تند میزنه نمیدونم چی شد اصلا دست خودم نبود.............

+نوشته شده در چهارشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1389ساعت21:49توسط مسیح | نظرات (1)

نظرات (1) نظرات (1)