X
تبلیغات
رایتل
قسمت چهارم - عشق بازی

عشق بازی

عشق بازی

یه چند دقیقه بعد که خودمو پیدا کردم با یه لحن تابلو به دوستم مبین گفتم :(ای ناقولا این دختر عموتو رو نکرده بودی خوب تعریف کن بینیم )اون گفت که یکی از عوهاش تو آلمان زندگی میکنه که امسال دخترشو فرستاده ایران فامیلا رو ببینه بعد از این گفت اون از تو خوشش امده من که اینو شنیدم به فکرم زد که کیس مناسبی باشه واسه دوست شدن البته نه واسه اینکه از آلمان امده بود واسه اینکه از ریتم قیافش خوشم آمده بود خلاصه به دوستم گفتم میخوای با ماشین سه تایی بریم بیرون یه دوری بزنیم انم رفت پرسیدو امد گفت باشه گفتم فقط بیایید سر محل سوار شید که تابلو نباشه من رفتم ماشینو برداشتمو رفتم سر محل اون دختره امد وسوار شد مبین هم همینطور دختر عمو کوچیکشونم آوردن دختر به زور فارسی حرف میزد سنشم از من که دوم دبیرستان بودم ۲سال بیشتر بود ولی من ازش خوشم امده بود تو ماشین با هم کلی حرف زدیم از من پرسید که تا حالا دوست دختر داشتم یا نه در مورد خودش سنو سالش و اینکه کلاس چندمه گفت بعداز ان برگشتیم خونه اون صبح می خواست بره شمال وسایلاشو برداره و بره فرودگاه تا برگرده آلمان من همون شب از طریق دوستم بهش پیشنهاد دوستی دادم انم از خدا خاسته قبول کرده بود انشب تا ساعت۲و۳ داشتیم از پنجره باهم خداحافظی میکردیم آخه خونه انا روبهرو خونه ما بود یه روزه عاشق هم شده بودیم از راه دور همدیگرو بوس کردیمو رفتیم ولی من هنوز وسیله ارتباطی از اون نداشتم تا اینکهروزی که رفت تو فرودگاه شماره موبایلشو تو آلمان داده بود به زن عموش انم یه جوری رسوند به من این اولین تجربه دوست شدن من با یه دختر بود بعد از مدتی که اون رفت من چند باری بهش زنگ زدم تا .....

+نوشته شده در جمعه 29 بهمن‌ماه سال 1389ساعت18:27توسط مسیح | نظرات (3)

نظرات (3) نظرات (3)