X
تبلیغات
رایتل
قسمت نهم - عشق بازی

عشق بازی

عشق بازی

وقتی ازش پرسیدم گفت هنوز خبری نشده حتی مریم هم بهش زنگ نزده انروز گذشت ما فرداش راه افتادیم به سمت تهران من هنوز تو این فکر بودم که چی میشه ما امدیم تهران چند روز بعدشم محمد اینا امدن عید تموم شد خبری نشد دوباره مدرسه ها باز شد ما رفتیم مدرسه روز ۱۷ فروردین جمعه بود مدرسه واسه اولین جمعه بعد عید واسمون آزمون قلم چی گذاشته بود که مثلا تو عید باید درس می خوندیم و واسه این امتحان آماده می شدیم منم که چقدر درس خونده بودم .... 

از یه طرف استرس اینکه چی میشه از طرف دیگه درس نخوندن وعقب موندن از بچه های دیگه داشت دیونم میکرد حوصله درس خوندنو اصلا نداشتم . 

امتحان هفدهمو که رفتم اصلا نشستم سر جلسه زودی برگمو دادمو با احمد امدیم بیرون آخه مریم شب قبلش زنگ زده بود و به احمد گفته بود فردا یاسی میخواد زنگ بزنه من خوشحال بودم با اینکه اصلا نمی دونستم می خواد زنگ بزنه چی بگه دمه در مدرسه که رسیدیم گوشی زنگ زد احمد برداشت یاسی بود می خواست با من حرف بزنه گوشیو گرفتم یه فضایه سبز جلوی مدرسمون بود رفتیم انجا نشستیم نمی دونستم با چی شروع کنم حول شده بود با اینکه اولین بارمم نبود ولی انگار این با بقیه کسایی که تا حالا با حاشون آشنا شده بودم فرق داشت پدرم تو مدرسه ای که من توش بودم ناظم بود وقتی داشتم حرف میزدم امد بیرون خوشبختانه احمد زود ندا داد لایه بوته ها قایم شدیم یادش بخیر ....حرفمون با احوال پرسی شروع شد بعد من ازش پرسیدم که بامن دوست میشه یا نه یه زره افه امدو گفت آخه رفاقت فایده نداره که چیزی تهش نمی مونه تابلو بود که این حرفا رو یکی یادش داده بعدا فهمیدم کاره مریم بوده منم که داغ داغ بودم فقط اون لحظه می خواستم ماله من شه گفتم خوب حالا یه چند وقت با هم باشیم ببینیم به درد هم می خوریم بعد با هم ازدواجم می کنیم الان که فکر می کنم خیلی حرف مسخره ای بود کاش همون جا گوشی قطع می شد چه می دونم مخابرات اصلا از بین میرفت ولی  هیچ کدوم اینا اتفاق نیفتاد بعد از ۲ ساعت صحبت . . . .

+نوشته شده در یکشنبه 8 اسفند‌ماه سال 1389ساعت22:07توسط مسیح | نظرات (5)

نظرات (5) نظرات (5)