X
تبلیغات
رایتل
قسمت یازدهم - عشق بازی

عشق بازی

عشق بازی

من بهش گفتم که خیلی خوش گذشت ولی اون به من گفت که دلتو به این لحظه ها خوش نکن یه روزی میاد که خودت به این روزات می خندی ولی من اصلا نمی فهمیدم چی میگه حرفش برام بی معنی بود من فقط به خودمو یاسی و آینده و روزای خوش فکر می کردم ودلم می خواست واسه همیشه با اون باشم حرفهای مامان مهری میرفت رو اعصابم اون شب گذشت و ما رفتیم خونه من و یاسی معمولا یه ساعتی رو مشخص می کردیم و سر همون ساعت یاسی منتظر زنگ من پشت تلفون بود یه روز من نتونستم سر موقع زنگ بزنم اتفاقی افتاد که مجبور شدم تا شب بیرون باشم آخر شب که زنگ زدم خیلی از دستم ناراحت شده بود آخه اون خیلی منتظر مونده بود خیلی عصبانی بود من سعی کردم آرومش کنم ولی اون هروقت عصبانی می شد دیگه آروم شدنی نبود اونجا بود که خیلی از دست خودم ناراحت شدم از اینکه اینقدر ناراحتش کرده بودم ناراحت بودم آخه من خیلی دوسش داشتم به فکرم زد که شاید نتونم اونو خوشبخت کنم شاید بازم اینجوری باعث بشم اذیت بشه همون جا ازش خواستم که از هم جدا شیم اون فکر کرد به خاطر اینکارش ناراحت شدم و اینو ازش خواستم ولی اینطور نبود من به خاطر خودش می خواستم ازش جدا بشم اون حتی گریه هم کرد و خیلی ازم خواست این کارو نکنم من که اصلا دلم نمی خواست این کارو کنم ودر ادامه صحبت هام قرار شد اگه نظرم عوض شد فرداش بهش زنگ بزنم اونروز خیلی فکر کردم شب هم زیاد تو فکر بودم فردا شد تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم وقتی زنگ زدم فهمیدم که. . . . .

+نوشته شده در جمعه 13 اسفند‌ماه سال 1389ساعت18:45توسط مسیح | نظرات (6)

نظرات (6) نظرات (6)